سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
سالروز بازپس گیری همدان از ارتش روس توسط کلنل پسیان / زندگی نامه کلنل پسیان فرزند رشید ایران
کلنل محمد تقی خان پسیان فرزند باور محمد باقرخان عنایت السلطان و بانوعزت الحاجیه بود که در سال 1270 شمسی همزمان با نهضت ملت ایران علیه امتیاز استعماری تنباکو در شهر تبریز دیده به جهان گشود . خاندانش از اقوام کردهای سلیمانی ساکن قفقاز بودند . حدود 70 سال پس از سال 1204 شمسی که ایران شاهد ننگین ترین و خفت بار ترین معاهده تاریخ کشورش از سوی انگلیس و روس به نام ترکمانچای بود شخصی ملی گرا که بر ضد این سیاستهای استعماری کوشش میکرد از ایران در شهر تبریز برخواست . وی تحصیلات مقدماتی را در مکتب خانه های آن روزگار گذراند . پسیان در 15 سالگی در آستانه پیروزی انقلاب مشروطه ایران در سال 1285 شمسی به منظور تحصیل در مدرسه نظام تهران زادگاه خود را به سوی تهران ترک کرد و در مسکن عمویش سکنی گزید . در همان تهران مبارزات مردم ایران را که بر ضد استعمار روس و انگلیس انجام می گرفت را مشاهده نمود و تاثیر بسیاری بر وی گذاشت و به عبارتی روحیه ایران پرستی اش رشد و نمو پیدا کرد . پسیان سپس به نیروی تازه تاسیس ژاندارمری پیوست و با در دست گرفتن ماموریت های بزرگی همچون آرام کردن اشرار لرستان و امنیت بخشیدن به راههای همدان توانایی خود را ثابت نمود . با شعله ور شدن آتش جنگ جهانی اول در سال 1914 میلادی خاک ایران به رغم اعلام بی طرفی مورد تاخت و تاز متجاوزین روس - انگلیس و ترکان عثمانی قرار گرفت . کلنل در محرم سال 1295 شمسی در ماموریتی از سوی کمیته دفاع ملی ایران در حمله ای غافلگیرانه نیروهای متجاوز روس که همدان را اشغال کرده بودند را شکست داد .
کلنل محمد تقي خان پسيان افسر ژاندارم سي ام آبان 1294 هجري (21 نوامبر 1915 ميلادي) شهر همدان را از ارتش روسيه پس گرفت.
شرح اين نبرد خونين عمدتا خياباني در كتب تاريخ جنگ جهاني اول كه در غرب به چاپ رسيده تحت عنوان «قهرماني هاي ژاندارم هاي ايراني در همدان» آمده است، زيرا نيروي ژاندارم فاقد سلاح سنگين و شمار نفرات آن به مراتب كمتر از سربازان روس بود.
كلنل كه مي دانست سربازان روس آموزش جنگ خياباني نديده اند آنان را به كوچه هاي شهر كشانيد و در آنجا درهم كوبيد و بيرون راند.
با این حرکت مقتدرانه و ملی و همچنین کارنامه نیک گذشته اش به سمت حکومت کرمانشاهان منسوب شد . با پیشروی نیروهای متفقین در بغداد و غرب ایران و کاهش توان کمیته ملی ایران و کمبود اسلحه اش این گروه ملی ایران از هم پاشید . کلنل هم به دلیل کارشکنی ها و بیماری ورم کبد به منظور معالجه در سال 1296 شمسی راهی آلمان شد .
یندنبرگ سردار مشهور آلمانی که وصف رشادت های محمد تقی خان را شنیده بود از وی برای خدمت در ارتش آلمان دعوت به عمل آورد . پسیان با پذیرفتن این دعوت مشغول به دیدن آموزشهای هوانوردی و سپس خلبانی گشت و پس از 33 پرواز نام خود را به عنوان نخستین ایرانی خلبان در تاریخ این کشور ثبت نمود . کلنل در سال 1297 و پایان جنگ جهانی راهی ایران شد . پس از بازگشت به ایران محمد تقی خان پسیان به دلیل داشتن تفکرات ضد انگلسی از دولت وابسته وثوق الدوله طرد شد . پس از سقوط کابینه وثوق الدوله و روی کار آمدن مشیرالدوله ریاست ژاندارمری خراسان به پسیان پیشنهاد شد . در همین حین قوام السلطنه در خراسان حکومتی استبدادی تشکیل داده بود و بسیاری از آزادی خوهان و دگر اندیشان و روزنامه نگاران را بازداشت کرده یا فراری داده بود . با به قدرت گرفتن فردی مشروطه خواه مانند محمد تقی خان پسیان در خراسان - آزادی خواهان خراسان نیرویی تازه گرفتند . با روی کار آمدن رضا شاه فرمان دستگیری قوام السلطنه و چند تن دیگر از بزرگان کشور در 13 نوروز 1300 صادر شد . کلنل پسیان هم در خراسان اعلام حکومت نظامی نمود و رسما اداره این شهر را بر عهده گرفت . پسیان خدمات بسیار ارزنده ای به خراسان نمود که بخشی از آن شامل این موارد می باشد : بهبود وضعیت نابسمان اقتصادی و سیاسی خراسان - گرفتن مالیات از سرمایه داران و زمین داران بزرگ خراسان - جمع آوری سلاح های غیر مجاز در شهر - تشکیل کمیته عدالت برای رسیدگی به شکایات مردم - تشکیل کمیته مبارزه با مواد مخدر در خراسان - ایجاد انبار گندم مدرن ( سیلو ) - ایجاد سه مدرسه دولتی - تاسیس بانک - تشویق صادرات ایران - ایجاد تفریح گاههای سالم موسیقی و فرهنگی و دهها خدمات عمرانی و فرهنگی دیگر .
در 4 خرداد 1300 شمسی کابینه سیاه سقوط کرد و به دنبال آن بسیاری از زندانیان و محبوسین مشهد آزاد شدند . 10 روز بعد کابینه قوام السلطنه با همکاری سید ضیا و همکاری انگلستان تشکیل شد . قوام برای انتقام از پسیان میرزا نجدالسلطنه که زندانی کلنل پسیان بود را به عنوان کفیل استانداری خراسان برگزید . نجد السلطنه به اعمال گزارشات نادرست به تهران و برخوردهای انفعالی دست زد و تهران را بر ضد کلنل پسیان تحریک نمود . پسیان پس از آگاهی از این امر در یک اقدامی ناباورانه دستور به جلب ماموران ماموران عازم شده از سوی تهران به خراسان را داد . این حرکت محمد تقی خان سبب گشت تا موج اتهامات بر ضد او نمایان شود و وی را تجزیه طلب و خودمختار معرفی نمایان کنند. به همین روی عرصه بر پسیان تنگ شد . پس از تجزیه طلب نامیدن پسیان طوایف مختلف هزاره - تیموری - کارریزی - کردهای شمال خراسان و . . . بر ضد محمد تقی خان پسیان دست به یک اتحاد قومی زدند و سپس ژاندارمری قوچان را خلع سلاح کردند . کلنل با سپاهی کوچک راهی نبرد با این طوایف شد و پس از درگیریهای بسیار توسط این طویف کشته شد و سرش را از تن جدا کردند و به قوچان بردند .
در روز 16 مهر ماه 1300 شمسی با حضور گسترده مردم پیکر پاک و میهن پرستانه کلنل با اجرای تشریفات نظامی درکنار آرامگاه نادرشاه بزرگ به خاک سپرده شد . پس از مدتی در یک اقدام کینه توزانه قوام السلطنه دستور به جابجایی پیکر پسیان از باغ نادرشاه را صادر کرد . پس از سالها با روی کار آمدن دکتر مصدق و درخواستهای مردمی دوباره پیکر پسیان به کنار آرامگاه نادر انتقال یافت .
منابع:
ارشام پارسی - "پایگاه تاریخ، فرهنگ و تمدن سرزمینهای ایران"
دکتر نوشیروان کیهانی زاده - "تاریخ ایران در این روز"
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
بهای سکه و دلار در زمان دکتر مصدق علیرغم تحریم انگلستان (سال 1331)! / 27 سال ثبات ارزش برابری دلار!
20 نوامبر 1952(سال 1331 و دوران حكومت دكتر مصدق) روزنامه هاي تهران بهاي سكه طلا (يك پهلوي) را 74 تومان و پنج قران گزارش كرده بودند (تقريبا دو هزار برابر كمتر از امروز). اين روزنامه ها بهاي دلار آزاد (نرخ بازار) را 74 قران گزارش كرده بودند (125 برابر كمتر از امروز) . ارزش برابري دلار تا 27 سال بعد از آن هم از هفت تومان و چند قران بيشتر نشده بود و در همين نرخ ثابت مانده بود. در سال 1331، ايران تحت تحريم انگلستان قرار داشت كه يك ابر قدرت بود و نمي توانست نفت صادر كند.
برگرفته شده از سایت "تاریخ ایران در این روز" نوشته دکتر نوشیروان کیهانی زاده
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
آغاز سقوط اصفهان! / بي كفايتي شاه سلطان حسين صفوی و شورش قندهار
«ميرويس» بزرگ قندهاري ها كه براي تظلم از جور و ستم عبد الله خان حكمران اعزامي دولت صفويان رنج سفر به اصفهان را بر خود هموار كرده بود ولي موفق به ديدار شاه سلطان حسين نشده بود 19 نوامبر سال 1699 (1078 خورشيدي) با دست خالي به قندهار باز گشت و سران طوايف ناحيه را به باغ خود دعوت كرد و وجود ضعف در اركان دولتي و رواج فساد اداري و چاپلوسي در دربار صفوي را برايشان بيان داشت و گفت كه شاه در محاصره عده اي كوته نظر آزمند است و كسي نمي تواند، حتي براي تظلم به او دسترسي يابد و احكام انتصابات خريد و فروش مي شود و دلسوز وجود ندارد.
ميرويس(پدر ميرمحمود فاتح اصفهان) اضافه كرد كه در اين شرايط راه ديگري جز اين كه خودمان بپاخيزيم وجود ندارد ، و بذر شورش در همان روز كاشته شد و طرف دو سال از زمين سر بر آورد.
شاه سلطان حسين به توصيه درباريان مغرض و نا آگاه خود گرگين خان گرجي را بدون توجه به اين كه وي با آداب و رسوم پشتون ها نا آشنا ست و كار را خرابتر خواهد كرد و بر وخامت اوضاع خواهد افزود به حكومت قندهار بر گزيد تا اوضاع منطقه را آرام كند. به اسلام گرويدن گرگين خان دليل عمده گماردن او به حكمراني قندهار و موفق بودن او در سركوب كردن بلوچها كه خطه كرمان را ناآرام كرده بودند توجيه اين انتصاب بود.
پشتونهاي قندهار تا آن زمان سابقه نافرماني و ضديت با دولت متبوع، ايران، را نداشتند.
باد دانست كه لهجه پوشتونها (در پاكستان آنان را پاتان مي نامند) و بلوچها پارسي باستان است و همانند ساير بردران پارسي خود از نژاد آرين هستند.
گرگين خان كه پس از اسلام آوردن از شاه سلطان حسين كه جماعتي گرجي زاده بر دربار او سلطه يافته بودند و جز منافع شخصي به چيز ديگري توجه نداشتند لقب «شهنوازخان» گرفته بود پس از استقرار در قندهار آتش شورش را با خشونت تمام خاموش و ميرويس را به عنوان عامل فتنه به اصفهان تبعيد كرد.
ميرويس در طول اقامت در اصفهان بيش از پيش بر ضعف نفس شاه سلطان حسين واقف شد. وي با اين استدلال كه نمي شود حتي يك مسلمان تبعيدي را از از اجراي واجبات ديني كه زيارت خانه خدا از جمله انها است مانع شد اجازه حج گرفت و در مكه از بعضي روحانيون سني فتواي جنگ با حاكم شيعه را به دست آورد.
مير ويس در بازگشت به اصفهان توجه شاه سلطان حسين را چنان به خود جلب كرد كه تبعيد او لغو و اجازه بازگشت به قندهار به دست اورد.
در قندهار، مير ويس فتاوي روحانيون سني را كه به دست آورده بود به سران طوايف كه تا آن زمان حاضر به اين درجه از تمرد نبودند نشان داد و قتل گرگين خان را مباح دانست.
ميرويس سپس با بكار بردن نيرنگ گرگين خان را به باغ خود دعوت كرد و در آنجا اورا بكشت.
شورش ميرويس موفق شد زيرا كه شاه سلطان حسين بي كفايت قبلا طايفه ابدالي را از خود رنجانده بود تا از آنان كمك گيرد و ملك محمود سيستاني حاكم «فراه» را هم كشته بود و مردم آن ايالت ناراضي بودند.
پس از مرگ مير ويس درسال 1711 ميلادي، برادرش مير عبدالله (پدر اشرف افغان كه سكه هاي اشرفي يادگار زمان اوست) جايش را گرفت كه مير محمود پسر مير ويس عموي خود را كشت و به كرمان حمله برد.
لطفعليخان حاكم فارس به كمك كرمان شتافت و مير محمود را به قندهار فراري داد. شاه بي خرد اندكي بعد لطفعليخان را معزول ساخت.
اين خبر كه به گوش مير محمود رسيد در سال 1725 ميلادي با 25 هزار تن به كرمان حمله آورد و اين شهررا متصرف شد و از آنجا از طريق يزد عازم اصفهان گرديد. وي موفق به تصرف يزد نشد، ولي اصفهان را در 12 اكتبر سال 1722 ميلادي تصرف كرد و عملا به عمر دودمان صفويان پايان داد.
مير محمود، خود در سال 1724 به دست پسر عمويش اشرف كشته شد. اشرف با قتل محمود انتقام خون پدرش را از او گرفت. بساط اشرف نيز ضمن سه جنگ به دست نادر برچيده شد.
نادر شاه در سال 1737 قندهار را كه عادت به ياغيگري كرده بود تصرف كرد و در مجاورت آن شهري به نام نادر آباد ساخت و آن دسته از بزرگان شهر را كه در شورش مير ويس و مير محمود مشاركت كرده بودند به مازندران تبعيد كرد.
پس از قتل نادر شاه، احمدخان افغان يكي از ژنرالهاي او در قندهار اعلام استقلال كرد و خود را احمد شاه خواند و....
برگرفته شده از سایت "تاریخ ایران در این روز" نوشته دکتر نوشیروان کیهانی زاده
شنبه بیست و ششم آبان 1386
شروع سلطنت بهرام گور (بهرام پنجم) / بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر ـ ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت
در پي كشته شدن يزدگرد يكم شاه ساساني وقت با لگد اسب در نزديكي نيشابور در سال 420 ميلادي، هجدهم نوامبر بهرام پسر او (بهرام گور) خود را بهرام پنجم شاه ايران خواند. شاپور برادر بزرگ بهرام قبلا در يك درگيري كشته شده بود و نرسي برادر مياني، مقام پادشاهي را نمي پذيرفت و بزرگان ايران با شاه شدن بهرام موافق نبودند. يكي از دلايل مخالفت بزرگان اين بود كه مادر او سوشندخت، يك بانوي ايراني يهودي بود. بزرگان ايران (به نوشته مورخان اروپايي: طبقه گرنديز، و يا گراندس) در دوران سلطنت 21 ساله يزدگرد نسبت به پيروان اديان ديگر، بسيار حساس شده بودند زيرا كه يزدگرد وسيعا به مسيحيان قلمرو ايران آزادي مذهبي و اجازه تاسيس كليسا و حتي تبليغ داده بود (يهوديان از زمان كوروش بزرگ از چنين آزادي برخوردار بودند) و موبدان زرتشتي كه با اين همه تسهيلات موافق نبودند او را «يزدگرد گناهكار» مي خواندند. در دوران ساسانيان، روحانيون زرتشتي، سرداران و سالاران ارتش و سران خاندانها را «بزرگان» خطاب مي كردند كه به باور زبانشناسان تاجيك، واژه «گراندس» در زبانهاي لاتين از واژه «گران زا = گرانزاد» پارسي ميانه متداول در «دره زرافشان» گرفته شده است يعني بزرگ و بزرگ بودن، و «بزرگي» در ايران دوران ساسانيان بر پايه ثروت و داشتن سرمايه نبود؛ بلكه معلومات، ايراندوستي و فداكاري در راه ميهن و هموطنان و پيروي راسخ از آيين ايرانيان و علاقه مندي به فرهنگ ايراني ملاك «بزرگي» بود (تقريبا معادل اشرافيت در اروپاي قرون وسطا و جديد تا انقلاب فرانسه، كه سرمايه داران «اشراف» خوانده نمي شدند و بورژوا بودند).
بزرگان وقت ايران از آن هراس داشتند كه بهرام با داشتن مادري يهودي، همانند پدرش وسيعا آزادي مذهب بدهد. به علاوه، آموزگار نظامي او، منذر ابن نعمان (حكمران حيره، منطقه اي در جنوب كوفه و چسبيده به آن كه طايفه لخميون در آنجا زندگي مي كردند و عربستان ايران خوانده مي شد) يك مسيحي بود. با اين تصور، بزرگان ايران شاهزاده اي به نام «خسرو» را به عنوان شاه اعلام كردند. ولي بهرام كه مردي نظامي و دلاور بود و در ارتش هواداران فراوان داشت بر آنان غلبه كرد. درباره شاه شدن بهرام داستانسرايي بسيار شده است، ازجمله اين كه تاج سلطنتي را ميان دو شير قرار دادند تا هركدام (بهرام و يا خسرو) كه آن را به دست آورد؛ شاه شود كه بهرام به ميان شيرها رفت و تاج را ربود.
بهرام با اين پيروزي، سياست پدر (دادن آزادي مذهبي) را در پيش نگرفت و به خواست موبدان به آذربايجان رفت و نسبت به آتشكده «آذر گشنسپ» مستقر در منطقه گزن (جزن) اداي احترام كرد. بهرام كه 17 سال و چند ماه سلطنت كرد، براي راضي نگداشتن موبدان، حتي خودمختاري تاريخي ارمنستان (از زمان داريوش بزرگ) را لغو كرد و آن را به صورت يك ساتراپي (استان) درآورد. بهرام روميان را هم كه درصدد حمايت از مسيحيان قلمرو ايران برآمده بودند، در جنگ شكست سخت داد و هپتالها را از مرزهاي شمالشرقي ايران (مرزهاي منطقه سغديانا و در آن زمان شامل همه تاجيكستان امروز، بخارا، سمرقند، خوارزم، بلخ و ...) بيرون راند. بهرام در سال 438 ميلادي در جريان شكار گور ناپديد شد و ايرانيان نزديك به دو سال او را زنده مي پنداشتند و شاه تازه انتخاب نكردند. برخي از مورخان حدس زده اند كه به باتلاقهاي زاينده رود فرو رفته باشد. فردوسي درباره مرگ بهرام گفته است: بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر ـ ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت.
طبري مورخ شهير ايران (متولد آمل مازندران) از بهرام پنجم به عنوان شاهي آبادگر نام برده كه هر جا توانسته بود باغ ملي (بوستان عمومي) و ساختمان دولتي به وجود آورده بود. كاخ ساسانيان در سروستان (استان فارس) از يادگارهاي دوران بهرام پنجم است.
![]() |
| باقيمانده کاخ سروستان که بهرام گور آن را ساخت |
![]() |
| امپراتوري ايران در دوران ساسانيان |
![]() |
| تصويري از يک سرباز سوار ايراني در زمان بهرام گور |
برگرفته شده از سایت "تاریخ ایران در این روز" نوشته دکتر نوشیروان کیهانی زاده
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
ديدي كه رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم / سالگشت درگذشت رهي معيري
24 آبان 1347(15 نوامبر 1968) رهي معيري غزلسراي معاصردر59 سالگي بر اثر ابتلاء به سرطان درگذشت. وي كه در سال 1288 خورشيدي (30 آوريل 1909) در تهران به دنيا آمده بود در موسيقي و نقاشي هم ذوق و مهارت داشت. رهي فرزند معيرالممالك ـ يكي از رجال عصر قاجار بود. وي علاوه بر غزل؛ مثنوي و ترانه هم مي سرود. در سال 1964 در تهران، مجموعه اي از اشعار او تحت عنوان «سايه عمر» انتشار يافته بود. بر پايه اشعار رهي، دهها آهنگ موسيقي ساخته شده و به صورت ترانه در آمده اند كه معروفترين اين غزلها «سوز دل» عنوان دارد كه قبلا توسط بانو دلكش خوانده شده بود و اخيرا هم بانو «شكيلا» آن را خوانده است. ترانه هاي معروف ديگرش عبارتند از: «من از روز ازل»، «خزان عشق»، «تنها ماندم»، «شب جدايي»، «نواي ني» و .... رهي، خود نيز چند آهنگ موسيقي ساخته است ازجمله آهنگ «ديدي كه رسوا شد دلم» و ....
مولفان تاريخ هنر و ادبيات نوشته اند كه اين دو قريحه در خانواده رهي موروثي بوده است.
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
روزي که سنگبنشته هاي داریوش بزرگ در بیستون خوانده شدند / سند مالکیت میهن ما در سال 519 پیش از میلاد
16 نوامبر 1846 را روزي نوشته اند كه «سر هنري راولينسونSir Henry C. Rawlinson» موفق به خواندن خطوط ميخي سنگنبشته داريوش بزرگ در بيستون شد و آن را ترجمه كرد. اين سنگنبشته مربوط به سال 519 پيش از ميلاد (2 هزار و 525 سال پيش) است كه حدود جغرافيايي ايران در آن مشخص شده و «سند مالكيت ميهن ما» بشمار مي رود، تنها كشور جهان كه چنين سندي را دارد. راولينسون از دهه 1830 تلاش خود را براي خواندن كتيبه هاي (خط ميخي) ايران باستان آغاز كرده بود. وي كه بر زبان فارسي مسلط بود قبلا آتاشه نظامي انگلستان در ايران بود و مطالعه تاريخ ايرانيان وي را علاقه مند به ايران كار كرده بود. پيش از او، Grotenfendگروتنفند آلماني دست به چنين تلاشي زده بود ولي موفق به خواندن كامل متون نشده بود و معناي برخي از كلمات را حدس زده بود. راولينسون متوجه شده بود كه كتيبه ها به سه خط نوشته شده اند و از متن ساده تر و كوتاهتر آغاز كرده بود. در اين متن، وي به كلماتي برخورد كرده بود كه در كتيبه هاي ميخي تخت جمشيد و نقاط ديگر ايران وجود داشت و حدس زده بود كه نام هاي خاص هستند و با يافتن حروف مشترك كلماتي چون داريوش، هيشتاسب (نام پدر داريوش)، آريامازس، خشايارشا، پارسو (واو مفتوح = پارسوا)، هخامنشي و ... موفق به خواندن سنگنبشه ها شد كه اوج تمدن، مديريت و دانش ايران باستان را به جهانيان بازتاب داد. آرزوي داريوش در يك كتيبه اش كه اهورامزدا (خداي بزرگ) ايران را از دروغ و خشكسالي بركناردارد، درجهان از اهميت ويژه برخوردار است. شرح ساتراپي هاي ايران سند بپاخيزي مسلحانه تاجيكها (پارس ها) در آسياي مركزي بر ضد استالين در دهه 1930 قرارگرفته بود كه خواهان پيوستن به ايران و افغانستان شده بودند و پدر احمدشاه مسعود از سران اين قيام بود كه بعدا به افغانستان پناهنده شد. در كتيبه بيستون، فرارود يك ساتراپي ايران قلمداد شده است كه تاجيكهاي ساكن آنجا تا به امروز از زبان پارسي و فرهنگ ايراني خود پاسداري كرده اند. راولينسون كه سالها عمر خود را صرف كشف حروف و خواندن كتيبه هاي ايران باستان كرد در سال 1810 در Chadlingtonچادلينگتون انگلستان به دنيا آمده بود و در سال 1895 درگذشت.
![]() |
| کنده کاري هاي بيستون |
![]() |
| يکي از سنگنبشته هاي بيستون |
برگرفته شده از سایت "تاریخ ایران در این روز" نوشته دکتر نوشیروان کیهانی زاده
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
روز بارونی تخت جمشید!






سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
سالروز درگذشت سعيد نفيسي اديب پركار و معاصر / منتقد اصلی استفاده از واژه «ایران» به جای واژه «پرشيا»
استاد نفيسي فرزندعلي اكبر ناظم الاطباء كرماني و از خاندان حكيم كرماني بود. در فرانسه تحصيل كرده بود و نويسنده و پژوهشگري پركار و خستگي ناپذير بود.
وي درباره هر موضوعي كه به نظرش مي رسيد قادر به نوشتن مقاله، رساله و كتاب بود؛ از نمايشنامه تا داستان و از تاريخ تا واژه نامه و تصحيح متون قديمي و همين طور درباره سياست. بسيار روان و زيبا و بدون تكلف مي نوشت و نوشته هايش خوانندگان فراوان داشت. مردي فروتن و دوست داشتني بود.
فهرست تحريرات او طولاني است از جمله فرهنگ فرانسه، تاريخچه ادبيات ايراني، بيهقي، نظاميه بغداد، ماه نخشب، نظامي گنجوي، فرهنگنامه پارسي، يزدگرد سوم، شيخ زاهد گيلاني و ....
شادروان نفيسي يك ايراندوست تمام عيار بود و مقاله دهم دي ماه 1313 او كه در روزنامه اطلاعات درباره تصميم دولت وقت مبني بر منع خارجيان از بكار بردن واژه «پرشيا» به جاي ايران معروف است.
اين مصوبه كه دولت هاي ديگر را از بكار بردن « پارسوا، پرسه، پرسان، پرژيا (پرشيا)، پرسيانا و ... » در ناميدن ايران منع مي كرد مورد انتقاد بوده است. منتقدين هنوز هم مي گويند: اين نام ها در سراسر جهان، امپراتوري ايران با همه عظمت و فرهنگ آن را در ذهن مردم تداعي مي كند و بسياري از خارجيان ايران را با ايراك (عراق) اشتباه مي گيرند. غربي ها «پرشيا» را از يونانيان و رومي هاي عهد باستان ياد گرفته و بكار برده اند. در مغرب زمين هر دانش آموز دبيرستاني عظمت و كارهاي امپراتوري پارسها را ضمن دروس خود خوانده است، ولي نمي داند كه ايران همان «پرشيا» است. گرچه همه مي دانند كه فلات ايران (ايران زمين) از كجا تا به كجا امتداد دارد، ولي شمار كمي از آنان مي دانند كه امپراتوري پارسها، همين ايران زمين است كه مورخان يوناني و رومي «امپراتوري پارسي» نوشته اند و در غرب عموميت يافته است. در آمريكاي امروز عده كمي هستند كه بدانند پرژين ملون (خربزه ايراني) ، پرژين كت (گربه ايراني) ، پرژين هت (كلاه پوست بره كه كرزاي رئيس جمهور افغانستان بر سر مي گذارد) و ... را كه هر روز بكار مي برند از ايرانند. مگر مجلس يونان خارجيان را مجبور كرده كه اين كشور را به نام اصلي اش بنامند و «گريس» نخوانند. همين طور هندي ها، ژاپني ها، فنلاندي ها، چيني ها و ....
چرا مجلس آلمان كشورهاي ديگر را مجبور نمي كند كه آن را «دويچلند» به نامند و مصري ها انگليسي زبانانرا از بكاربردن «ايجپت» به جاي «مصر» منع نمي كنند. به استدلال منتقدين، همين اجبار دولتهاي ديگر بر پايه مصوبه مورد بحث سبب شده است كه بسياري از غربي ها گمان كنند كه ايران يك كشور عربي است و ....
در سال 1313 (و تا به امروز) پاره اي هم بوده اند كه مي گويند اين مصوبه به خواست انگليسي ها بوده كه مي خواستند افغانستان و بلوچستان هويت جداگانه داشته باشند و در عوض توجه ايرانيان معطوف به اران شود ( قفقاز سابق ايران كه بلشويكها جمهوري آذربايجان نام نهادند).
ايرانيان، ميهن خود را به نام «ايران» مي شناخته اند. در زمان ساسانيان «ايرانظ غالبا با الف مكسور و سكون «ي» و يا اين كه «اران» تلفظ مي شد و خارج از ايران را «انيران» مي خواندند. بايد دانست كه افغانستان نامي است كه انگليسي ها بر اين سرزمين، سرزمين رستم و كيانيان، گذارده اند!.
برگرفته شده از سایت "تاریخ ایران در این روز" نوشته دکتر نوشیروان کیهانی زاده






